این روزها
دخترک نارنینم، هر روز که میگذره شیرین تر و بامزه تر از روز قبل میشی. این روزها با اون زبون بچه گونه ی شیرینت که اصلاً هم مفهوم نیست تلاش میکنی حرف بزنی و با تکون های دست و صورتت منظورت رو به ما برسونی. وقتی داری با هیجان برام حرف میزنی و چیزی رو تعریف میکنی، عاشق چشمهای گرد شده و لبهای بامزتم. من هم سرم رو به نشونه تایید تکون میدم و ازت میخوام تا بقیه داستانت رو برام تعریف کنی. عاشق تاب بازی هستی و خیلی بامزه تا تا ابازی (تاب تاب عباسی) رو به زبون بچه گونه خودت میخونی. عزیز دل مامان خیلی خواستنی و خوردنی شدی. خیلی وقتها دوست دارم بگیرمت توی بغلم و محکم فشارت بدم. چند روز پیش برای خرید رنگ...
روستای بلوکان
پنجشنبه به اتفاق باباجون و مامانی و خاله ها و دایی سهیل و خانواده گلشون راهی یکی از روستاهای زیبای استان قزوین به نام روستای بلوکان شدیم. دوست باباجون مارو به روستاشون دعوت کرده بودن. هوا بسیار تمیز و صاف بود. فقط راه رسیدن به اونجا پر از پیچ و خم بود و همین باعث شد. توی راه کمی حالت بد بشه. اما خداروشکر خیلی زود خوب شدی. به اونجا که رسیدیم با استقبال گرم آقای حسینی و خانواده محترمشون به خونه پدری ایشون رفتیم. واقعاً روستای زیبایی بود. چسبیده به کوه های زاگرس با کلی باغ میوه و شالیکاری های برنج. بعد از صرف ناهار راهی باغ های اطراف شدیم و کلی از دیدن مناظر زیبای اونجا لذت بردیم. بعد از ظهر هم به همراه بابا به سم...
دوستت دارم
من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی؟ پنجره اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من.... غصه هایت برای من.... همه بغض ها و اشک هایت برای من.... بخند برایم بخند،آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را... صدای همیشه خوب بودنت را.... دوستت دارم دخترم به خاطر همه لحظه های نداشتنت، دلم گرفته، دلم برات تنگ شده. دوست داشتم می تونستم بیشتر کنارت باشم. نمیتونم از احساس واقعیم برات بگم چون نوشتنی نیست حس کردنیه. خیلی سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی بعضی وقتها نمیشه، مثل امروز. فقط میخوام بدونی که خیلی دوستت دارم. ...
آخر هفته ای که گذشت
آخر هفته ای که گذشت به خاطر کلاس آموزشی که من و بابا داشتیم. مجبور شدیم شما رو به خونه باباجون و مامانی ببریم. ای کاش میشد فقط پنجشنبه کلاس داشتم، حداقل جمعه دیگه کلاس نداشتم و میتونستم بیشتر کنارت باشم. چهارشنبه بعدازظهر ابتدا به خونه آقا جون و عزیز جون رفتیم و شب رو در کنار اونها گذروندیم. آخر شب هم با بابایی اومدیم خونه باباجون. مامانی و خاله سوده برای خرید رفته بودن و هنوز به خونه برنگشته بودن. وقتی برگشتن دیدم وای ی ی کلی برای شما لباسهای خوشگل خریدن. از اونجایی که خیلی خسته شده بودی، توی ماشین خوابت رفته بود و نتونستیم اونها رو تنت کنیم. قرار شد مامانی بعداً لباسها رو تنت کنه و در صورتیکه کوچیک یا نامناسب بود ا...
آب بازی
عزیز دل مامان، با خاله سمیرا و دختر خاله گلت آرمیتا جون قرار گذاشتیم تا برای اولین بار با شما به استخر بریم. خاله سمیرا هم دیروز ساعت 10 صبح دنبالمون اومد و با همدیگه به استخری که نزدیک خونمون بود رفتیم. وارد استخر که شدیم, آهنگ شادی پخش می شد که شما با شنیدن اون چشمات گرد شد و شروع کردی به قر دادن قربون اون قر دادنت که دل آدم رو میبری. من هم با دیدن این صحنه هم خندم گرفت، هم کلی خوشحال شدم که خداروشکر از محیط اینجا خوشت اومده. با خاله سمیرا و آرمیتا جون به طرف استخر کودکان رفتیم. آب استخر خیلی گرم و مطبوع بود. داخل آب که شدیم, اولش کمی خودت رو توی بغلم جمع کر...
پرنده
فرزندم : مانند پرنده ای باش که روی شاخه سست وضعیف لحظه ای می نشیند، آواز می خواند و احساس سرما می کند شاخه می لرزد ولی با این حال به آواز خواندن خود ادامه می دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد ...
عشق زیبای من
آروشا عشق زیبای من از وقتي که عاشق شدم فرصت بيشتري پيدا کردم براي اين که پرواز کنم فرصت بيشتري براي اين که پرواز کنم و بعد زمين بخورم و اين عالي است هر کسي شانس پرواز کردن و به زمين خوردن را ندارد تو اين شانس رو به من بخشيدي متشکرم شل سيلور استاين ...





